یک وعده نماز و کربلا را دیدم
اندازه ی این جهان تورا حس کردم
در چشم تو باز هم خدا را دیدم
از دست زمانه سوگواری می کرد
انگار که جزء کار هر روزش بود
بیچاره گنه نکرده زاری می کرد
..........
یک تنگ بدون قطره آبم امروز
باران تو نیامدی سرابم امروز
ریختند تمام آرزو هایم باز
از دست تو یا خودم کبابم امروز
..........
پنشنبه که دی ماه هوایی شده است
این ساعت نه وقت جدایی شده است
من پیش مزارم تو کنارم و خدا
شاید دل من هم شهدایی شده است
.........
در قبله ی عشق خود تو را می جویم
هر روز خدا خدا خدا می گویم
سجاده بهانه ای برایم شد تا
من سجده کنم بگم کجا می رویم
..........
امشب که وضو گرفته با دستانت
سجاده ی من دوباره تا دستانت
بازم تو نماز می شوی بسم الله
وقتی که دعا کند مرا دستانت
این شعرهارو تقدیم می کنم به ........البته گلین کوچکتر از این حرفاست
دوستت دارم سکوتی عاشقانه است
همسایه دارد آسمان را می فروشد
گنجشک ها ی بی زبان را می فروشد
یک دسته گل هر روز در ذهن خیابان
انگیزه های باغبان را می فروشد
وقتی تمام سفره ها تاراج می شد
باباغرورش ـ بوی نان را ـ می فروشد
از رقص انگشتان من چیزی نفهمید
آوازهای نیمه جان را می فروشد
از خاطراتم جز غزل چیزی نمانده
این سنگدل دارد همانرا می فروشد
ارزان تر از اشعار گیج نا تمامم
لبخند های مهربان را می فروشد
دیگر غروب وشاعر وگنجشک مدنیست
همسایه دارد آسمان را می فروشد
این خاطرات دست دوم مال من بود
دارد به کی سمساری آنرا می فروشد
وجیهه ابراهیمی
ایشان از شاعران جوان کرمانشاه هستند .............
همان که د ر دل من بود آفرید تو را
نجیب وساکت و سر کش ،صبور وسرگردان
هر آنچه عشق بفرمود آفرید تو را
برای آنکه به فریاد من خدا نرسد
سکوت وسوسه آلود آفرید تو را
برای آنکه تو ورد زبان من باشی
همیشه غزل اندود آفرید تو را
نخواست او که به دستت بیا ورد هرگز
شبیه حضرت موعود آفرید تو را
بت من نه شکستن نه سو ختن داری
دلم از آتش نمرود آفرید تو را
جهان دلخوشی ام هستی و خدا وقتی
دلم لبالب غم بود آفرید تو را
مریم رزاقی
واین جهان به لانه ی ماران مانند است
واین جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند..............
آیا شما که صورتتان را
در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور
اندیشه می کنید
که زنده های امروزی
چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟.....
فروغ........
به مادرم گفتم :دیگر تمام شد.
گفتم :همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم
>>> ادامه مطلب <<<
با این عجله بگو چرا می رفتی
گفتم بنشین برای رفتن زود است
اما چه کنم که بی صدا می رفتی
تقدیم به مادر عزیزم......
روزت مبارک نازنینم....آزاده
***
الوسلام..........
الوسلام.......آسمان........بهشت.........منزل خدا
و آن طرف فرشته ای جواب می دهد : شما ؟
ـ : من از زمین شماره را گرفته ام، خدا کجاست
وباز هم جواب می دهد چه مهربان ـ همان صدا ـ
که : دیر آمدی ولی خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
ـ : به او بگو که پلک کوچه هفته هاست می پرد
ولی کسی قدم نمی زند سکوت کوچه را
دلم برای پر زدن دوباره لک زده ، زمین ـ
چه نانجیب بال را گرفته از پرنده ها
*
و قطع شد : الو.....الو......کسی نبود ، هیچکس
دوباره می شود گرفت ، نه خیال بود ، یا...........
ولی کسی کنار من نجیب و آسمان به دست
کسی که قد او بلند از زمین گرفته تا......
نشسته بود پیش من ، فقط دو آه فاصله
کسی که مثل هیچکس نبود ، جز خود خدا
سمیه قبادی ایشان اهل کرمانشاه واز شاعران خوب
کشور هستندبرای ایشان آرزوی موفقیت می کنم....
دریا پلی است بین من و فردا ، اما من آن همیشه در بندم
اینک تویی که حادثه ای سبزی چون پیچکی برآمده از امواج
اینک منم که خسته در این ساحل با بندری غریب همانندم
صد ها فرشته دور و برت هستند ، باشال های لیمویی کم رنگ
کم کم جو انه می زند از اعماق ، تصویرهای سنگی لبخندم
تو حرف می زنی ، کلمات آرام ، از ابرهای یخ زده می ریزند
بر من که سالهاست مه آلودم بر من که سالهاست نمی خندم
می خندی و لبان تو می پاشند ، بر قلس ها ی نقر ه ای قلبم
ماه از شکاف بین لبت پیداست ، ای کاش من به ماه بپیوندم
این صخره ی بزرگ بدون تو ، یک لحظه نیز زنده نخو اهد ماند
از من مگیر سکر لبانت را ، من به تو و لبان تو پا بندم
شایدهزار سال دگر ،روزی،سنگی شوم که همدم ماهی هاست
شاید زنان کولی قالی شوی ، بر ساحلی نمور بیابندم
دریا پرنده ای است که می سوزد ،دریا پلی است بین من و پایان
من درد دارم ، آه ، پناهم ده ، دارم در این سیاهی می گندم...
ایلشن جلاسی.........ایشان اهل کرمانشاه هستند از شاعران
موفقی که توانسته اند بارها رتبه ی برتر جشنواره های سراسری
شعر رابه خود اختصاص بدهند.برای ایشان آرزوی موفقیت می کنم
آلبرت کامو
می شوی در من و من هم که همیشه کرو لال
شده ام وقت سوالات ، و دل خوش کردم
به همین حا فظ کهنه که تو را فال به فال
می رساند به من ، اما تو فقط واژه شدی
و لبت نیست که پرواز کنم بی پر و بال
*
من پری زاده ی خورشید که فاتح شده ام
تکه ا ی شیشه ای از قلب تو را توی خیال
تو ولی سنگ شدی قصد شکستن کردی
من تو را خواستم اما تو فقط فکر جدال
*
من و تو سیب دو تا شاخه نبودیم ولی
تو رسیدی و من افسوس همانطور که کال
بوده ام روی همان شاخه ی کوچک ماندام
کرم ها پشت سرم نقشه کشیدند و حال
بار می آید و باید بروم ... اما نه
قول دادی برسانیم به بالا ... به کمال
من تمامت شده ام سخت و حالا راحت
بروم ؟ جا بزنم ؟ نه محال است محال
آنقدر منتظر آمدنت می ما نم
که بنامند مرا مرد ترین دختر سال
فروغ تنگاب
با آن که هر شب ناله ها چون مرغ شب سر داده ام
در سرندارم هوسی،چشم ندارم به کسی ،آزاده ام من
باآن که از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل
شادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام،آزاده ام من
یارب چو من افتاده ای کو؟
افتاده ی آزاده ای کو؟
تا رفته از جانم برون سودای هستی
آسوده ام آسوده از غوغای هستی
گلبانگ مستی آفرین،همچون رهی،سرداده ام من
مرغ شب آهنگم ولی ،در دام غم ،افتاده ام من
خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ،آزاده ام من
رهی معیری(سایه عمر)آزاده



